آوای باینگان به نقل از همشهری آنلاین- سحر جعفریانعصر: کمی مانده تا آفتاب به شانههای کوه شاهو بنشیند و نور از بلندای آن به خانههای پلکانی پاوه بریزد. این درست همان وقتی از صبح است که کاکعلی، پشتینه (شال کمر) بسته و پاشنه کفشاش را ور کشیده از خانه بیرون میرود. خیاط است و خیاطخانهاش دکهای کوچک و به رنگ سفید در خم یکی از خیابانهای پر رفتوآمد پاوه. نشانی دکهاش را هم همه میدانند؛ همه اهالی پاوه و دیگر روستاها و شهرهای دور و نزدیک. علی بدری، همان خیاط کهنهکار و نابینای کردی است که چند روز قبل از اوج گرفتن دوباره جنگ، تصاویر و ویدئوهای دست به نخ و سوزن شدنش در کنار دوخت و دوزهای حرفهایاش در شبکههای اجتماعی حسابی چرخید. حالا اما خیاط معروف، گرفتار سالخوردگیست و کمتر، توان دوزندگی دارد. با او و سعدی بدری (پسرش) از نابینایی، کوه شاهو، کبک و متر چوبی گفتیم.
روزگار یک چشمی
سن و سال زیاد، زورش را گرفته و حالا بیشتر از خیاطی، خانهنشینی میکند. کاکعلی، این پاییز بهگفته پسرش ۹۴ساله میشود. بسیاری از این سالهای عمرش، پشت چرخخیاطی و به اندازهگیری، بُرش، کوک و دوخت لباس مردانه کردی گذشته است. «چه روزایی…همهش کار و تاریکی…»؛ این را سال گذشته، وقتی به لنز دوربین یکی از اینفلوئنسرهای نامآشنا در حوزه سفر و گردشگری نگاه میکرد، گفته بود. منظور کاکعلی از کار، خیاطی و از تاریکی نیز نابینایی بود: «نوزاد سه چهار ماهه بودم که چشم راستم از عفونت، قرمز شد. اون وقتا پاوه مثل پاوه حالا نبود که دکتر و دوا، دمدست باشه. درمونمون نسخههای قدیمی دالگ (مادر) و دایهها بود. چشمم رو با دستمال بستن…اما خوب نشد و کمکم نورش رفت.» تمام کودکی کاکعلی میان شیب کوه، کنار چشمهها و لابهلای درختان بلوط اورامانات با همان یک چشم، سپری شد و خوش بود؛ صبح در باغها میگشت وعصرها بر قله کوهی، چای میخورد.

تاریکی بعد از شاهو و شکار کبک
آنقدر کوه شاهو را از دامنه، صخره و گردنه تا دره، مالرو، یال و قله دوست داشت که اگر خانه نبود و کسی سراغش را میگرفت، میگفتند برو آن یکی خانهاش یعنی شاهو کوه. این قصه را سعدی، هزار بار از پدر شنیده و خود نیز هزار و یکبار برای دیگرانی مثل دوست و آشنا تا خبرنگار و بلاگرها بازگو میکند و حالا هم به خبرنگار همشهری میگوید: «هنوز هم شاهو رو مثل کفدستش بلده. حتی جای خواب کبکها رو هم میدونه. جوان که بود کوهنوردای غیربومی زیادی رو تا قله زاولی و ارتفاعات شاهو در محدوده پاوه میبرد. شکار هم دوست داشت…».
جایی در مستند کوتاهی که دهه۸۰یک کارگردان جوان از زندگی او با نام «کورِ بینا» ساخته، گفتهبود: «جوون بودم و نادون…خدا از سر تقصیر و گناهم برای شکار حیوونای زبونبسته بگذره…» ۲قبضه تفنگ داشت؛ دولول آلمانی کالیبر ۱۲یادگار پدرش و ساچمهای سرپر که از بازار مریوان خریده بود.
امید عاشقانه شوکتخانم
۲ماه بعد از آنکه با شوکت، دختری از روستای شمشیر حوالی اورامانات، ازدواج کرد آن حادثه رخ داد. داستان حادثه را سعدی تعریف میکند: «صبح رفت شاهو و ظهر روی قلهاش بود. با سنگا همونجا کمینگاه درست میکنه. یه کبک رو از میون چند بال کبک وحشی نشونه میگیره…شلیک میکنه اما گلوله به صخره کمونه میکنه و برمیگرده…». گلوله به چشم چپ و سالم کاکعلی فرومیرود. او از آن لحظه، فقط درد، بوی خون و صدای کبکها را بهخاطر دارد. کمی که گذشت با چوب درخت بلوط برای خودش عصا درستکرد. یک سر عصا را جلوتر از قدمهایش، زمین میکوبید تا راهها را پیدا کند؛ حیاط خانه، کوچه شهید مسلمی، میدان بسیج، بازار پاوه، باغهای اورامانات، آبادیهای اطراف و هر جای دیگری که یا حال و هوایش را عوض میکرد و یا در آن خبری از کار و درآمد بود. مدتی در زمینهای کشاورزی و باغها کارگری کرد تا سفره خانه، خالی نماند. کاکعلی، یادش نیست کی و چطور به فکر پیشه پدری افتاد: «باوکم (پدرم) خیاط بود؛ خیاط کارکشته لباسای کردی. هر کسی نمیتونه رانک، پانتول، شروال و پیژامه کردی بدوزه…». فوت و فن خیاطی را وردست پدرش آموخته بود: «چرا خیاطی نکنم!؟» اوایل هر کس میشنید، میگفت: «دیوانه شدی؟ بدون چشم مگه میشه متر بگیری و قیچی بزنی؟»

وقتی دست چشم سوم میشود
کاکعلی تصمیمش را گرفته بود. رفت بازار و یک چرخ راستهدوزی خرید. سعدی آن روزها را اینگونه روایت میکند: «اون چرخ هنوز هم توی دکهس… صبح، پارچه دست میگرفت و میدوخت و بیش از ۱۰بار، دوختهها را میشکافت. برای خودش یه متر چوبی ساخت که روش به فاصله هر ۱۲سانتیمتر با تیغ، خط انداخته بود.» نخستین مشتری، پسر همسایه بود و کاکعلی برایش سنگتمام گذاشت: «پیراهن سفارش داده بود. وقتی تحویل گرفت باورش نمیشد اونو یه کور دوخته باشه…خبرش رو به کل پاوه رسوند و بعدش، مشتریا پشت سر هم اومدن…اولش بهخاطر قیمت کم، ولی بعدش بهخاطر کیفیت کار میومدن.» پشتکارش از چشم مسئولان بهزیستی شهر دور نماند و چند سال بعد، دکه کوچکی در میدان فلسطین در اختیارش گذاشتند. سعدی، قدردان است که میگوید: «با پول خیاطی، ما را (۵پسر و ۲دختر) سروسامان داد. یه وقتایی که مشتری داشت، پیژامه میدوخت و میانداخت رو دوشش و میرفت بازار برای دستفروشی.» جمله معروف کاکعلی را همه اهالی پاوه از برند: «دست اگه یاد بگیره، جای چشم هم میتونه کار کنه…» هر چند که این روزها توان چندانی به دستهای کاکعلی نمانده است.